چیزی نمانده چشم و دلم مبتذل شود
من با اين اصطلاح موافق نيستم، "شعر معني گريز" اصلا وجود ندارد، مگر مي شود که شعر از کلمات ساخته شود، از مفهوم تجربه ي ذهني و عيني شاعر گرفته شود و معنا نداشته باشد، منتقداني که فکر مي کنند شعر شاعران جديد از معنا تهي شده است فکر مي کنم آنها نمي توانند با تجربه هاي شاعران جديد ارتباط برقرار کنند وگرنه فکر نمي کنم که يک شاعر شعر بگويد و خالي از معنا باشد.
البته انتقاد اين شمار از منتقدان بيشتر برمي گردد به جنبه ي ارزشي و اخلاقي شعر؟
ببينيد اگر منظور اين باشد، من فکر مي کنم، شعر عين آزادي است ما نمي توانيم براي شاعر چارچوب خلق کنيم و ما هيچگاه نمي توانيم اين محدوديت ها را براي شاعر ايجاد کنيم.
با اين وصف با اصطلاح ادبيات متعهد موافق نيستيد؟
من فکر مي کنم ادبيات متعهد اگر متعهد به يک سري باورهاي خاص اجتماعي باشد اين باور و تعهد به مرور زمان قابل تغيير است. منظور من از ادبيات متعهد ادبياتي است که در مرحله ي اول به اصول و ارزش هاي زيباشناسي و اسلوب ادبيات متعهد باشد؛ اما در اينکه ادبيات حمايت کننده از يک باور و مفکوره خاص باشد اين را نمي پذيرم.
شاعران مهاجر مقيم ايران در ميان شاعران ايراني از چه جايگاهي برخوردارند؟
اگر ادبيات مهاجرت را به طور کلي به ادبيات داستاني و ادبيات شعر تقسيم کنيم، مي توانيم بگوييم که شعر مهاجرت با توجه به يگانگي فرهنگي بين ايران و افغانستان، خيلي نزديک به شعر معاصر فارسي بوده؛ اما ما نتايج اين موضوع را در شعر مهاجرت مي بينيم. در آثار محمد کاظم کاظمي، ابوطالب مظفري و ... اين توانايي و قوت ديده مي شود، شعر جوان مهاجرت نيز از همان فضاي مهاجرت و شعر معاصر ايران تاثيرپذرفته و اين شاعران آثاري را خلق نمودند که قابل قبول هست؛ ولي ادبيات داستاني ما به اين قوت نرسيده است؛ اما اين واقعيت را مي توانم بگويم که شعر مهاجرت در مقايسه با شعر داخل کشور، بيشتر خودش را اثبات نموده و مطرح شده است.
نگاه و تلقي شاعران و منتقدان ايراني از ادبيات مهاجرت چگونه است؟ و آثار ادبي و هنري مهاجران افغانستاني مقيم ايران را چگونه ارزيابي مي کنند به هر حال اين موضوع در جشنواره ها و ميزان حضور فرهنگيان مهاجر در اين جشنواره هاي ادبي قابل سنجش است؟
نگاه و تلقي آنان از شعر مهاجرت، شعر جاندار، با قوت و محكم و منسجم است، ما در جشنواره ها و محافل ادبي يي که در ايران برگزار مي شود اين مساله را به خوبي حس مي کنيم، و درک مي کنيم كه فرهيخته گان ايراني به شعر مهاجرت افغانستان توجه خاص دارند. کتاب ها و آثاري که از شاعران مهاجر در ايران چاپ شده اين توانايي و قدرت را به اثبات رسانده است. ما وقتي مي بينيم که شاعران جوان مهاجرت در جشنواره ها مقام مي آورند؛ به طور نمونه الياس علوي شاعرمهاجر افغانستاني و... رتبه اول و رتبه برتر و ... بسياري از جشنواره ها را از آن خود نموده است، ادبيات ايران جريان شعر مهاجرت را قبول کرده اند و نگاه شان به آثار و اشعار شاعران مهاجر جدي است.
شما در جريان هستيد که ايران در ويرايش و پيرايش زبان فارسي فراوان کار نموده؛ از طرفي هم در دو حوزه زباني افغانستان و تاجيکستان کمتر به زبان فارسي توجه شده است، به نظر شما ايران به کدام يک از اين حوزه ها توجه بيشتر دارد؟
ايراني ها جريان ادبي تاجيکستان را بيشتر تحويل مي گيرند؛ اما در يک نگاه واقع بينانه نمي توانند جريان شعر مهاجرت و جريان ادبي افغانستان را ناديده بگيرند؛ چون جريان ادبي افغانستان از خلاقيت خودباورانه برخوردار است. اما دليل توجه ايران به تاجيکستان شايد از اين جهت مطرح باشد که تاجيکستان زير سلطه ي زبان روسي بوده است و اين اتفاق در افغانستان نيافتاده است.
به صورت پراکنده حساسيت هايي در داخل افغانستان نسبت به جريان شعر مهاجرت ديده مي شود شما فکر مي کنيد اين نگرش هاي منفي از کجا ناشي مي شود؟
آنچه را که من حس کردم به صورت کلي در افغانستان يک فضا و جو ضد ايراني وجود دارد، در اينکه ريشه هاي اين نگاه هاي بدبينانه درکجاست از خود بحث جداگانه يي را مي طلبد؛ اما حساسيتي که نسبت به زبان فارسي وجود دارد به جريان مهاجرت نيز تاثيرگذاشته آنچه را که من حس کردم نظر به شعرهاي شاعران جوان اين واقعيت آشکار مي گردد که شاعران جوان افغانستان قدرت و توانمندي شعر مهاجرت را پذيرفته اند. وقتي شعر يک شاعر افغانستان را مي خواني فکر مي کني اين شاعر در فضاي ايران بزرگ شده است در حالي که شايد آن شاعر اصلا در ايران زندگي نکرده باشد.
در پيوند با اين حساسيت ها، بحث گويش ايران و گويش فارسي دري نيز در افغانستان داغ است و کساني درداخل کشور هستند که زير نام ترمينولوژي ملي، از لبه ي تيغ گيوتين براي مثله کردن زبان فارسي کار مي گيرند و به بهانه هاي مختلف به اين بحث ها دامن مي زنند شما در اين مورد چگونه فکر مي کنيد؟
من فکر مي کنم جبهه گيري هايي که از سوي برخي از عناصر، نهادها و اقوام به بهانه هاي مختلف صورت مي گيرد اين جبهه گيري ها از موضع ضعف است، به اين دليل که زبان فارسي يي که در ايران استفاده مي شود رويش کار شده است و اين نوع برخوردها از روي ناآگاهي و ضعف است و اين جبهه گيري ها پوشالي است، زبان فارسي در افغانستان مخلوطي از زبان هاي ديگر است، ما روي زبان کار نکرديم و توانمندي آکادميک هم نداريم؛ زبان فارسي دري در افغانستان ريشه ي همان زبان فارسي ايران است؛ اما ايراني ها کار کردند کتاب نوشتند و زبان را توسعه دادند؛ ولي ما دست روي دست گذاشته نشستيم، حساسيت هايي که در سطح مقام هاي دولتي و حکومتي مطرح مي شوند به طور مثال بحث دانشگاه و پوهنتون را داغ نگه مي دارند، من فکر مي کنم اين حساسيت ها بيشتر رنگ و بوي سياسي دارد و هيچ مشکلي را هم حل نمي کند.
يعني اين حساسيت ها شکاف هاي قومي و زباني را بيشتر مي کند؟
اگر قرار باشد به زبان فارسي دري اهميت داده شود؛ واقع بينانه از بزرگان و کساني که خودشان را متولي امور فرهنگي در کشور مي دانند، پرسان کنيم که براي رشد و توسعه ي زبان فارسي چه اندازه سرمايه گذاري و کار نمودند، اين پرسش مطمئنا جوابي ندارد و اين دلسوزي دروغين شان را آشکار مي سازد.
اين چندمين سفرتان به افغانستان است در اين سفرها چه تفاوت هايي را مشاهده مي کنيد؟
اين دومين سفرم به افغانستان است، يک بار در سال 83 آمده بودم؛ تغييرات در افغانستان به کندي ايجاد مي شود و شتاب چنداني ندارد، تغيير وضع فرهنگي نياز به کار بيشتر دارد، ممکن است قضاوت من نسبت به وضع فرهنگي افغانستان درست نباشد؛ اما به حيث يک افغانستاني که در ايران زندگي مي کنم و قتي وارد حوزه ي روابط اجتماعي افغانستان مي شوم، بسياري از کاستي ها را احساس مي کنم، شايد اين هم به دليل جنگ ها، خشونت ها و نابرابري هايي بوده که در طول چند دهه در اين کشور جريان داشته است و اين خشونت ها امروز هم به اشکال گوناگون ادامه دارد.
فعاليت هاي فرهنگي و ادبي در ميان مهاجران مقيم ايران چگونه است؛ محافل ادبي و نشست هاي نقد ادبي، آموزش و بررسي ادبيات مانند دهه ي 70 و اوايل دهه ي 80 همچنان ادامه دارد يا کمرنگ شده است؟
در ايران بيشتر، در سه نقطه فعاليت هاي ادبي وفرهنگي مهاجران جريان داشت، قم، تهران و مشهد. شاعراني که در قم بودند به کشورهاي ديگر پناهنده شدند؛ مانند شريف سعيدي، بيشر رحيمي و ... تهران نيز يکي از شهرهايي بود که مهاجران محافل ادبي داشت؛ اما در حال حاضر حوزه ي ادبي تهران با آمدن ضيا قاسمي، محبوبه ابراهيمي و ... به حالت تعليق درآمده است و تا جايي که من اطلاع دارم در قم نيز نشست هاي ادبي رونق چنداني ندارد. اما حوزه ي ادبي مشهد، موسسه ي فرهنگي در دري با همان شيوه ي قديم از روش خوبي برخوردار است، جلسات نقد داستان، شعر و بررسي ماهانه ي کتاب جريان دارد. البته وجود گران بهاي استاداني مانند محمدکاظم کاظمي، مظفري، جواد خاوري، پيام و ... غنيمت بزرگي است و تداوم اين نشست هاي ادبي مرهون تلاش اين بزرگان هستند.
شما شاهد هستيد که جريان نقد ادبي در افغانستان به حاشيه رفته است، اگر به صورت پراکنده نقدهايي هم وجود دارد بيشتر از لبه منفي خنجر نقد، براي ترور شخصيت يا نابود کردن اثر خلق شده استفاده مي شود، ما نقد روش مند و منتقد حرفه يي کمتر داريم، در حوزه ي ادبي مشهد جريان نقد ادبي را چگونه ارزيابي مي کنيد؟
نقد نظر به وضع اجتماعي، ضرورت به ظرفيت و پذيرش اجتماعي دارد، اين را مي توانيم نظر به اوضاع سياسي اجتماعي افغانستان حدث بزنيم که تحمل نقد کمتر وجود دارد؛ اما در حوزه ي ادبي مهاجران مقيم مشهد، نقد ادبي از ظرفيت و فرهنگ نقد پذيري بيشتري برخوردار است؛ يعني وضع در آنجا بهتر است؛ اما در اخل کشور نقد به بسياري از مولفه هاي ديگر ضرورت دارد تا جايگاه نقد و منتقد روشن شود.
نقد خوب، داراي چه ويژگي هايي مي تواند باشد، ديده شده که برخي افراد از نقد جنبه هاي منفي آن مورد استفاده قرار مي دهد و اين پديده وسيله يي شده براي سرکوب ديگران؟
تعريف لغوي نقد عبارت است از جدا کردن سره از ناسره و خوب از بد؛ اما در مورد روند نقد بايد بگويم که هرگاه ما در نقد دچار يک جانبه نگري، خودخواهي و عدم قبول انديشه هاي ديگران شويم اين معنا را مي رساند که نقد وسيله يي مي شود براي سرکوب بيرحمانه ديگران.
در بسياري موارد منتقد به جاي نقد اثر، خالق اثر را نقد مي کنند؟ نظر شما چيست؟
ما نبايد به جاي اثر به شخص بپردازيم، ما بايد اثر را بماهواثر نقد کنيمغ تا يک نقد سالم داشته باشيم.
به نظر شما چه اندازه فضاي نقد در افغانستان هموار شده است و زمينه، براي پذيرش نقد آماده شده است؟
به صورت کلي مي توان گفت اين بستر آماده شده؛ اما به مرحله ي مطلوب نرسيده ما در جهت يک بستر و فضاي مطلوب گام برمي داريم؛ اما در واقع امر آنچه که در اجتماع ما مي گذرد نشان مي دهد که تا کنون ذهنيت ها براي پذيرش اثر مطلوب نقد آماده نشده است به اين دليل كه هنوز در روابط اجتماعي ما حساسيت هاي قومي وجود دارد، و تا وقتي که اين منفي نگري وجود داشته باشد، زياد نمي توان به گسترش فرهنگ نقد و نقدپذيري اميدوار بود.
نقد بال ديگر ادبيات است، اگر اثر وجود داشته نقد نباشد، رشد ادبيات ناممکن است؛ اما اگر اين دو در کنار هم باشند زمينه براي توسعه و رشد ادبيات فراهم مي شود.
اما اگر منتقد خوب نباشد،( منتقد به مفهوم واقعي و معياري) شما فکر نمي کنيد که ما منتقد آگاه و روشمند نداريم؟
پرورش منتقد آگاه و روشمند به يک بستر اجتماعي سالم ضرورت دارد؛ تا در اين بستر اين منتقد پرورش يابد و نقد روشمند و اصولي داشته باشد مثلا در حوزه ي ادبيات يک منتقد غير جانبدارانه يک اثر را مي شکافد خوبي ها و بدي هاي آن اثر را بررسي مي کند.
به عنوان سوال آخر در بين مجموعه آثارتان کدام اثرتان را بيشتر مي پسنديد، مي شود نام ببريد؟
هر شاعري به همه ي شعرهايش علاقه دارد؛ اما ممکن است برخي از آثارش را بيشتر خوش داشته باشد من يک غزل مي خوانم، البته اين غزل در کتاب «هبوط درپياده رو» نيامده است:
«فرق مي کند »
چیزی نمانده چشم و دلم مبتذل شود
این روزهای مسخره در مرگ حل شود
یک صبح٬صبح ِابری ِ پاییزی و قشنگ
شاعربه مرگ ومرگ به شاعر بدل شود
وقتی که روی زندگی ات خط کشیده اند
فرقی نمی کند که زمستان حَمَل شود
فرقی نمی کند که برای گرسنگیت
صبحانه هات شیرو پنیر و عسل شود
یا موی نا مرتب و شلوار پاره ات
حرف و حدیث دخترکان محل شود
*
اما نه ! فرق می کند این که نگاه تو
در یأس های فلسفی ام راه حل شود
گلهای گیج روسری ات را تکان بده
تا واژه های مرده ی ذهنم غزل شود
