واینک منم تبعیدی این برزخ
.
چقدر بی حضورت دلتنگم
وقتی از حضور ت سرشار می شوم
وزش بالهایت را
در لحظه های سبز
با تما وجودم
لمس می کنم
و تو!
چونان زلال شعر
به شفافیتی که بی کران است
جاری می شوی
چقدر بی حضورت
دل آدم ها سخت می شود
که سنگ در مقابلش هیچ است
راستی اگر تو برایم
شعر هستی را نمی سرودی
اگر تو
آبشار گیسوانت را
افشان نمی کردی
من به کجا می رسیدم؟
آیا این عقلانیت انعطاف ناپذیر
هستی ام را به باتلاق سیاست و کیاست
نمی برد؟
سیاستی که
برگرده های آدم ها
شلاق حکومت می زند
حاکمی که
به نام دموکراسی
نان بینوایان را
برای خود غنیمت
می شمارد و" هوگو"ی
وجدان را
تبعید می کند
چقدر دل آدم ها تنگ می شود
وقتی فریاد در گلو
کپک می زند
گوش ها حسی برای شنیدن ندارد
وقتی که خیانت
لباس صداقت را بر تن می کند
گرگ در لباس میش
شعار مردم سالاری سر می دهد
آری همین دیشب بود
که "مولانای بزرگ" فانوس در دست
گرد شهر
به دنبال انسان می گشت
و اینک منم
تبعیدی این برزخ
نه حوصله زیستن دارم
نه حال مردن
در برزخی که کلاغ ها
بر ویرانه ها
بنای تمدن می گذارند
در برزخی که
عروسک های خیمه شب باز
زبان احساس را
نمی فهمند
و
با تبر" دروغ "
درخت مسوولیت را
قطع می کنند.
