تبليغاتX
نبشته های بی نشان

نبشته های بی نشان

سیاست، اجتماع،ادبیات وهنر

شرمنده ام که گزارشم ناتمام ماند

همسفر نجيب من!        

                          

چقدر تلخ بود اين حادثه که هنوز گلوي من بوي باروت مي دهد

همسفر نجيب من!

 

صبح پانزده ی عقرب پيش از طلوع خورشيد

بار سفر بستي

من زودتر از قرار موعود

به قرارگاه رسيده بودم

فکر مي کردم شايد همسفر خوبي باشم

فکر مي کردم با هم مي رويم و بر مي گرديم

همسفر نجيب من!

ثانيه ها مي گذشت و دقيقه ها طول زمان را در مي نورديد

اما هنوز وداعت تمام نشده بود

شايد به بازماندگان سفارش مي کردي

کسي چه مي دانست که حادثه در راه است

صبر من تمام شده بود

فکر مي کردم دير مي شود

دستيارتان که همسفر ما بود، با تبسمي گفت:

قافله سالار وضو مي گيرد.

دقايقی بعد ديدم که قامت رساي تو در چارچوب دروازه ظاهر شد

و تو با متانت تمام خرامان، خرامان، بر سمند سپيدت سوار شدي.

فکر مي کردم مثل سفرهاي گذشته

فرصتي هست تا هم صحبت شويم

شايد هم فرصتي نبود

کاروان راه افتاد

و تو همچنان سر قافله بودي

همسفر نجيب !

در پگاه پانزده ی عقرب

کابل را آرام و بي صدا ترک کردي

»کوتل خيرخانه« ايستگاهي بود که پياده شدي

و براي هميشه کابل را وداع گفتي

نمي دانم که آن روز حس غريبي به من دست داده بود

ميان شک و يقين پير مي شدم

و در برزخ ترديد مي مردم

"کوتل خيرخانه" ايستگاهي بود که قطار موتر ها راه افتاد

اما تو چونان کاروان سالار ايثارگر سينه سپر نموده ره مي پيمودي

شايد کسي جرات نمي کرد از کاروان پيشي گيرد

تا ک هاي شمالی، حس گياه، بوي علف مشام همسفران را نوازش مي داد؛ تا کسي رنج سفر را احساس نکند.

"جبل السراج" دومين ايست گاهي بود که تو از سمند سپيدت پياده شدي

کاروان يک جا با تو اتراق نمودند

همسفران با تو چاي نوشيدند

و آخرين چاي صبحگاهي را با لبخند صميمانه و نگاه نافذت سرکشيدی

دقايقي بعد، سالنگ جنوبي انتظارش به پايان رسيد

و سمند سپيدت پيچ و خم هاي سالنگ جنوبي را با رود خروشانش وداع گفت

خروش آب حکايت غريبي داشت

که من چيزي نمي فهميدم

سالنگ شمالي کاروان را محتاط نمود

قطار موترها از سرعت شان کاسته شده بود

ثانيه ها به کندي مي گذشت

و ما ارتفاعات را پشت سر مي گذاشتيم

همسفر نجيب من!

در سرک هاي مارپيچ سالنگ شمالي

هرازگاهي نگاه نافذت را از پشت آيينه مي ديدم

به ما دست تکان مي دادي و لبخند مي زدي

ما خوشحال مي شديم که آقا به فکر ما است

آقا! حضورت به ما دلگرمي يی خاصي مي داد تا رنج سفر را فراموش کنيم

سالنگ شمالي را موازي با جريان آب مي پيموديم

آهنگ موزون آب به مسافران شادي مي بخشيد

همسفر نجيب من!

"خنجان" در دامنه ي سالنگ شمالي

به ديدار "جان" آمده بود

پيرمردهاي محل وقتي شنيده بودند

که مردي نجيبي از دهکده شان عبور مي کند

همه به استقبال آمده بودند

پير، جوان و کودک در دو طرف سرک صف بسته بودند

و تو با تواضع تمام از سمند سپيدت پياده شدي

به همه دست دادي

صبورانه به درد دل مردم محل گوش دادي

و وعده سپردي که برمي گردي؟

آفتاب بالا آمده بود

نور طلايي رنگ خورشيد صورتت را نوازش مي داد

کاروان همچنان پيش مي رفت

آقا! پابرهنه گان از حضورت سرشار بودند

حضورت را در محل شان وسيله ي نجات مي پنداشتند

همه اميد بسته بودند که پل نجات مي شوي

و مردم را از سيلاب فقر مي رهاني

اهالي حاشيه نشين بغلان، با صورت هاي تکيده

بيرون از شهر"پلخمري"

به استقبالت صف کشيده بودند

و تو دست به سينه نهاده

به همه سلام دادي

با صداي دل انگيزت

مردم محل را به همدلي و مبارزه با فقر دعوت نمودي

آقا!

ظهر پانزده ي عقرب فرا رسيد

تو بي هيچ احساس خستگي، در مسجد شهر براي مردم سخن گفتي

وقتي صداي اذان بلند شد به نماز ايستادي

در دستانت شکوه نيايش پيدا بود

همسفر نجيب من!

در فرجام نماز انبوه جمعيت

تو را چونان نگين انگشتري فرا گرفتند

فکر مي کردم اين جمعيت انبوه

به پيشگاهت به دادخواهي آمده اند

حس مي کردم گلويت را بغض سنگين

پرنموده است.

و به فقر تباه کننده ي اين مردم بي پناه اشک مي ريزي

خورشيد از نصف النهار گذشته بود

تو با کمال اندوه با مردم وداع نمودي

همسفر نجيب من!

دلت از درد مردم انباشته بود

شايد مي دانستي که در اين شهر با تو

و همراهانت چه معامله مي شود

ظهر، فرماندار ولايت ميزبانمان بود

همسفرانت شکسته تر از هميشه

چشم به تو دوخته بودند

تا تو لب به سخن نمي گشودي کسي حرف نمي زد

آقا! در فرجام پذيرايي مهماندار بدرقه تان نکرد

و کاروان به امان خدا رها شده بود

آقا!

تو دل آزرده از دل سيماني يی

کارفرمايان بي مسووليت؛ براي رساندن

شکايت مردم به "سمنت غوري" رفتي تا

خواسته هاي اکثريت خاموش را حکايت کني

تو پيام رسان صالح بودي! که منتظر ديگران نمي نشستي

"کارگاه سمنت" با حضورت جان تازه يافته بود

و کارگران بي دفاع آمدنت را به فال نيک گرفتند

و پريشاني شان را با تو قسمت نمودند

کارگران مقدمت را با عطر سيب و چاي سبز گرامي داشتند

شايد نمي دانستند که اين آخرين پياله يي است که نوش جان مي کني

آقا! تو صميمانه

دست هاي پينه بسته ي کارگران را فشردي

و به آنان نويد زندگي بهتر دادي

وقتي "سمنت غوري" را وداع گفتي

تنت بوي سيب مي داد

همسفران با هم مي گفتند؛ دير شده است

غروب نزديک است بايد شب به "کندوز" برسيم

اما کسي گفت: کار ما هنوز تمام نشده است

"کارگاه قند" در راه است

آقا! دهان مان آب زده بود

فکر مي کرديم با حضور در" کارگاه قند"

سفرمان شيرين تر مي شود

شمارش معکوس آغاز شده بود

و ما هنوز به کارگاه نرسيده بوديم

همسفر نجيب من!

حس مي کردم بي تابي مي کني

انگار عجله داري

که زودتر از اين ولايت سفر کني

شايد از برخورد فرماندار ناراض بودی

وقتي آفتاب از نصف النهار گذشت

 چهره ات راز آلود شده بود

ابروهاي بلندت برافروخته به نظر مي رسيد

و مژه هايت چونان نخل هاي پريشان

کنار ساحل چشمانت  پيچ و تاب مي خوردند

حادثه در راه بود

و ما بي خبر از ماجرا به دنبال تو حرکت مي کرديم

آن روز بلند قامت مي ايستادي

به دور دست ها چشم مي دوختي

چهره ات را غم سنگين فرا گرفته بود

کمتر لبخند مي زدي

وقتي از سمند سپيدت براي آخرين بار

پياده شدي

دستان نوازش گرت را به سر و صورت

کودکان  کشيدي

و با لطف وصف ناشدني به جمعيت دست تکان دادي

کسي نمي دانست که چه واقع مي شود

غم غريب در چهره ات ديده مي شد

شايد مي دانستي که تا چند ثانيه ي ديگر به خاک مي افتي

همسفر نجيب من!

وقتي کينه توزان جهنمي

سلامت را با باروت و گلوله

پاسخ گفتند من سخت شرميدم

آنگاه که صداي مهيب انفجار پرده هاي گوشم را دريد

آنگاه که شعله ي آتش زبانه کشيد

آنگاه که دود و باروت "شيريني قند" را به کام مان تلخ کرد

آنگاه که تفنگ داران دژخيم ماشه هاي تفنگ شان را مي فشردند

ديوار دلم فرو ريخت، نفسم از کار افتاد

و موهاي بدنم راست شد

حس کردم فاجعه ي بزرگ به وقوع پيوست

و جوي خون در "قتلگاه بغلان" جاري شد

وقتي گردو خاک، دود و آتش فرو نشست

آنگاه بدن پاره پاره ات را ديدم

و خبر شهادت به جهان منتشر شد

مي خواستم از بدن صد چاکت عکس بگيرم

مي خواستم لحظه هايم را با ياد و خاطره ات پرکنم

مي خواستم...

عاطفه ام به من نهيب مي زد، چشمم طاقت ديدن تو را به اين حالت نداشت

باورم نمي شد که تو به خاک می افتي و ما را تنها مي گذاري

فاجعه بزرگتر از آن بود که به تصوير کشيده شود

همسفر نجيب من!

گلوله ها نه تنها سينه ي تو را نشانه رفتند

نه تنها قلب پر عاطفه ات را دريدند

که در کنار تو ده ها گل نوشکفته را نيز پرپر کردند

همسفر نجيب من!

آن لحظه حس مي کردم که تو خود شاهد اين واقعه ي هولناک هستي

روح بزرگت ارتفاع گرفته بود

و از آسمان به اين صحنه ي خونين چشم دوخته بودي!

چقدر تلخ بود اين حادثه که هنوز گلوي من بوي باروت مي دهد

چقدر سخت گذشت آن لحظه که تو در کنار گل هاي پرپر

پر کشيدي و به آسمان رفتي

و من با دنياي بهت و حيرت افسرده تر از گذشته

غم تنهايي ام را مويه مي کردم

شب هنگام که آفتاب پانزده ي عقرب غروب مي کرد

تو نيز همگام با خورشيد در دامنه ي آسمان بغلان به خون نشستي

"قتلگاه بغلان" روز پرحادثه يي را پشت سر گذاشت

شب هراسناک از راه رسيده بود

و قتلگاه بغلان تاريک شد


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 15:20  توسط کاظم حمیدی رسا  |